تبليغاتX
جز راست نبايد گفت، هر راست نشايد گفت سيد
سيد
من می خوام خودم باشم به هيشکی کاری ندارم !
چقد دلم تنگ شده واست ...
2 نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:21  توسط سيد  | 

قدیما مهر واسم حال و هوای دیگه ای داشت ... یه سری به آرشیو مهرای پیشم بزنی میفهمی ولی دو ساله که ....

نمی دونم چه جوری این دو سالو گذروندم ...

دریاب ...

 

--------------------------------------------------------------------------------------

یه سری چیز نوشتم که قبل از اینکه پستش کنم پاکش کردم. همین!

2 نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 21:10  توسط سيد  | 

چقد دلم این شبا رو می خواست ... با اینکه جائی نرفتم و همش خونه بودم ولی دوست داشتنی و دلچسب بودن لحظه هاش ...

چیزای خوبی فهمیدن. با یه دعای خوب انس گرفتم که تا حالا ازش غافل بودم و آخرشم که یه خواب خوب دیدم ...

ممنونم خدا ...

این شب قدر رو هم برام مثه اون دوتای دیگه دلچسب و دلنشینش کن ...

دریاب ...

همین!

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:36  توسط سيد  | 

آقا سلام ... سلام آقا ... سلام آقای خوبم!

 

 

 

 

 

همین ...

2 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 18:17  توسط سيد  | 

فردا بازم مسافرت جهادی ...

چقد بهش نیاز دارم. به تک تک لحظه هاش نیاز دارم ...

ولی بازم چشیدن یه حس که اگه یادت باشه حقیقت داشت و البته داره ...

... و چقدر خوشحالم از آخر مسافرت جهادی امسال. یعنی همش منتظرم که زودتر تموم بشه و آخرش برسه چون بدجوری دلم هواشو کرده .... مشهد ... امام رضا ... و رمضان ... فکرشو بکن. همه ی این چیزای خوب پشته سره همدیگه ... جهادی. مشهد و رمضان ... همه ی اینا واسه منه رو سیا ...

دریاب ...

...!

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 2:8  توسط سيد  | 

تیر ماه ۸۸ هم تلخ گذشت ...

امثال من بی دین و ایمون شدن و ...

خدا من گمراه رو هم هدایت کنه ...

دریاب.

همین!

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 0:47  توسط سيد  | 

خرداد تلخ ...

با لبخندی تلخ بر لب ....

طالب عدلم نه این عدل ریا! مهدی هم بازیچه شد ... یا رب بیا!

دریاب.

... همین!

2 نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 11:30  توسط سيد  | 

اردی بهشت

... بهترین اردیبهشت عمرم!

فقط برای آرشیو.

همین!

دریاب ...

2 نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:59  توسط سيد  | 

رفیق . . .

دوست . . .

رفاقت . . .

تا کجای رفاقت باید پیش رفت با یکی؟ ها؟ یکی بهم بگه اینو ...

وقتی کسی رو که ۵ . ۶ ساله میشناسیش و رفیقت حساب میشه و تو هیچوقت کم نذاشتی واسش تو رفاقت اونوقت یهو میذاره تو کاسه ات. چیکار باید بکنی؟

نگرانشم .... نگران خودمم هستم.

همین.

دریاب!

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 8:31  توسط سيد  | 

به نظرت هیچ وقت می تونم دیشب و فراموش کنم ... چیزائی که دیشب حس کردم و هیچ وقت یادم بره. هیچ وقت ...

چیزائی بهت گفتم که فک نکنم دیگه هیچوقت و هیچ جا به هیش کسه دیگه بزنم. ممنونم از اینکه هستی ...

همین.

...

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 13:51  توسط سيد  |